مهتاب

نگران با من استاده سحر

صبح می‎خواهد از من ،

کز مبارک دم او ، آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر .

در جگر لیکن خاری ،

از ره این سفرم می‌شکند .

 

نازک‎آرای تن ساق گلی ،

که به جانش کِشتم ،

و به جان دادمش آب ،

ای دریغا ! به برم می‌شکند .

دستها می‎سایم ،

تا دری بگشایم .

به عبث می‎پایم ،

که به در کس آید .

در و دیوار به هم ریخته‎شان ،

بر سرم می‎شکند .

 

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب ،

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها ،

کوله‎بارش بر دوش

دست او بر در ، می‌گوید با خود :

غم این خفتة چند

خواب در چشم ترم می‌شکند .

/ 0 نظر / 8 بازدید