خبر خوان تماس با ما
اس ام اس های عاشقانه، سرکاری، فلسفی عرفانی، شهادت و تولد را از ما بخواهید...
درباره
    $BiHamta$
    به وبلاگ خودتون خوش اومدید نظر یادتون نره این وبلاگ در همه ی زمینه ها کار می کند هر گونه مطلبی خواستید فقط به من خبر بدهید تا در این وبلاگ بگذارم................. دوستان گلم به دلیل زیاد بودن کارهام نمی توانم وب را آپ کنم به همین دلیل من به چند نویسنده فعال نیازمندم
آخرين مطالب ارسال شده
آرشيو وبلاگ

javahermarket



تعبیر خواب آنلاین




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
٢:٤۱ ‎ب.ظ

آخه چرا بعضی ها بوغغغغغغ!!!

پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٠
سر : عزیزم میتونی امروز بیای ببینمت؟
دختر : نه فامیلمون اینا از خارج اومدن نمیشه
پسر : باشه
فرداش : عزیزم امروز میای بریم سینمااا ؟!
دختر : نه ...آخه کلی درس دارم باید بخونمشون ...
...پسر : باشه
دو روز بعد
پسر : عزیزم فردا میتونی بیای بریم پارک چیتگر ؟!دوستام همه با دوست دختراشون دارن میان
دختر : نه به خداااا .... فردا دعوتیم خونه عموم ایناااا
پسر : باشه
فرداش دختر : عزیزم ، امشب شام بریم بیرون ..؟!
پسر : آآآآآااااااای ...چرا زودتر نگفتی عزیزم ؟! با دوستام قرار استخر گذاشتم که
دختر : برووووووو با دوستاااااااااات استخر ...اونا برات مهم ترن ...بروووووووووو میدونی چیه تو اصلا" لیاقت منو نداری به دردت همون دخترای ایکبیری میخورن و تلفن قطع میشود

و کشف روحیات زنان همچنان در دست بررسی است :| :| :|

پسر : عزیزم میتونی امروز بیای ببینمت؟
دختر : نه فامیلمون اینا از خارج اومدن نمیشه
پسر : باشه
فرداش : عزیزم امروز میای بریم سینمااا ؟!
دختر : نه ...آخه کلی درس دارم باید بخونمشون ...
...پسر : باشه
دو روز بعد
پسر : عزیزم فردا میتونی بیای بریم پارک چیتگر ؟!دوستام همه با دوست دختراشون دارن میان
دختر : نه به خداااا .... فردا دعوتیم خونه عموم ایناااا
پسر : باشه
فرداش دختر : عزیزم ، امشب شام بریم بیرون ..؟!
پسر : آآآآآااااااای ...چرا زودتر نگفتی عزیزم ؟! با دوستام قرار استخر گذاشتم که
دختر : برووووووو با دوستاااااااااات استخر ...اونا برات مهم ترن ...بروووووووووو میدونی چیه تو اصلا" لیاقت منو نداری به دردت همون دخترای ایکبیری میخورن و تلفن قطع میشود

و کشف روحیات زنان همچنان در دست بررسی است  :| :| :|
@[453198098084705:274:با قلــبـی پـر احــســاس مــینویـســم]
$$BiHamta$$

مرتبط با: داستان و طنز

٦:٤٩ ‎ب.ظ

نامه پیرزن 80 ساله به خدا

پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳

یک روز مامور اداره پست مشغول مرتب کردن نامه ها بود که نامه ای دید که با خط ظریف و بدی نوشته بود نامه ای به خدا!!
او نامه را پیش بقیه همکارانش برد و انها گفتن نامه را بازکنیم اگر کمکی از دستمون بر بیاد براش انجام بدیم .نامه رو باز کردند نوشته بود خدایا من پیرزنی هشتاد ساله هستم دیروز حقوقمو که 100 دلار بود گرفتم که یه موتوریه اونو ازم دزدید اون پول مال یک ماه من بود من دیگر پول ندارم واسه این ماهم که غذا بخرم و دوستام هم قرار چند روز دیگه بیان خونم نمیدونم چطور باید ازشون پذیرایی کنم ....
کارکنان پست که خیلی از این نامه دلشون سوخت پولاشون رو هم گذاشتن و 96 دلار جور کردن و تو پاکت گذاشتن و برای پیرزن فرستادن .
چند هفته بعد دوباره نامه ای به دسته شون رسیده بود که روش نوشته بود نامه ای به خدا. اونها بازش کردن پیرزن نوشته بود خدایا متشکرم بابت این پولی که برایم فرستادی من با اون پول مهمانی برگذار کردم و خیلی بهمون خوش گذشت ولی پولی که من خواستم 100دلار بود اما توی پاکت 96 دلار بود فکر کنم که 4دلارشو مامور ادره پست بر داشته بود!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.

نتیجه اخلاقی : یا کمک نکنید یا درست کمک کنید !!!  ( کار آن کرد که تمام کرد )

$$BiHamta$$

مرتبط با: داستان

۸:٥٢ ‎ق.ظ

زندگی جدید

یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

زمـانی که همسرم به من گفت او اولین فرزندمان را باردار

شـده، مـن بـه شـدت احسـاس مسـئولیت کرده و ترس و

فشار بی اندازه ای را در وجود خود احساس نمودم.

 

ایـن احسـاس بـه خـاطـر چیزهایی که می دانستم به من

دسـت نداده بود بلکه فقط به خاطر مطالبی بود که نسبت

بـه آنـها آگـاهـی نداشتم. من نمی دانستم که باید انتظار

چـه چـیــزی را داشته باشم به همین دلیل شروع کردم به

پروراندن فرضیه های اشتباه در ذهنم.

 

مـن تـصور مـی کردم که زندگی به پایان رسیده، احساس

مــی کردم که تمام آزادی هایم را از دست خواهم داد و به

دام انجام امور مربوط به کودک می افتم.

 

$$BiHamta$$

مرتبط با: داستان

۸:٥۸ ‎ق.ظ

ماجرای حسنی

شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

$$BiHamta$$

مرتبط با: داستان

۸:٠٥ ‎ب.ظ

مسابقه دو!!

پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که


با هم مسابقه ی دو  بدهند
.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

$$BiHamta$$

مرتبط با: داستان

٤:٢٤ ‎ب.ظ

داستان های اس ام اسی کوتاه و جالب

دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۸

 @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مردی که یادش رفت

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.

-..-..-..-..-..-..-..-..-..-.. داستانهای کوتاه اس ام اسی -..-..-..-..-..-..-..-..-..-..

دلتنگی های اژدهای شهر بازی

چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.

$$BiHamta$$

مرتبط با: داستان

موضوعات
لينک دوستان
نويسندگان
ديگر صفحات
آمار سايت