خبر خوان تماس با ما
اس ام اس های عاشقانه، سرکاری، فلسفی عرفانی، شهادت و تولد را از ما بخواهید...
درباره
    $BiHamta$
    به وبلاگ خودتون خوش اومدید نظر یادتون نره این وبلاگ در همه ی زمینه ها کار می کند هر گونه مطلبی خواستید فقط به من خبر بدهید تا در این وبلاگ بگذارم................. دوستان گلم به دلیل زیاد بودن کارهام نمی توانم وب را آپ کنم به همین دلیل من به چند نویسنده فعال نیازمندم
آخرين مطالب ارسال شده
آرشيو وبلاگ

javahermarket



تعبیر خواب آنلاین




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
٩:٢٥ ‎ق.ظ

با اجازه مافوق ترین نیروی قدرت و عظمت

شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

با اجازه مافوق ترین نیروی قدرت و عظمت

یک محیط سعادت درخشنده وحدت نوین جهانی

سن هدایت و رهروی

انسان میل دارد حقیقت هر چیزی را ادارک کند و به کنه وجود هر پدیده ای پی ببرد. لذا کنجاو است و حقیقت جو. برخی افراد وقتی به مسئله ای برخورد می کنند سرسری می گذرند و سطحی می نگرند که مردم به آنها افراد سطحی و ساده لوح می گویند. به عکس، افرادی هستند که خیلی کنجکاو هستند و روی هر پدیده ای و مسئله ای دقت می کنند و مایلند یا مصرند که حقیقت هر حادثه ای را آنطور که هست بفهمند. این افراد به کنجکاو معروفند. بعضی در زاویه ها و گوشه های هر موضوعی کاوش می کنند. گاهی ممکن است به فصولی و مداخله در کار دیگران متهم شوند، یا بر اثر کسالت به عارضه های دیرباوری، سخت گیری یا سؤظن و بدبینی دچارگردند.

می خواهیم بدانیم انگیزه اصلی حالات اینها چیست؟ چرا بعضی افراد سطحی و زود باور و زود گذر هستند ولی افراد دیگری سخت کنجکاو  برای کشف حقیقت و دانستن کنه ذات هر پدیده ای مصرند. انگیزه اصلی و عامل اولیه نیاز انسان به کشف حقیقت یا علت کنجکاوی حسی است در وجود انسان و حیوانات به نام حس حقیقت جوئی که در مکتب وحدت آن را حس بیست و دوم می شمرند.


درباره حواس خداشناسی و محبت و جاذبه در مقالات دیگر صحبت کرده ایم. اکنون می گویم کسانی که در حواس حقیقت جوئی، خداشناسی وعشق و محبت و جاذبه قوی هستند طالب حقیقت می شوند و می خواهند  خدا را بشناسند، با او ارتباط برقرار کنند و او را بپرستند. همکاری این سه حس چنین حالتی بوجود می آورد چون حقیقت جهان خداست. اینگونه افراد که طالب حقیقت هستند در صورتی هدایت می شوند و خدا را پیدا می کنند و به حقیقت می رسند که شرایط دیگری غیر از قوی بودن آن سه حس برای آنها فراهم باشد .

تذکر لازم – برای آنکه مطلب در حافظه باقی بماند این قسمت را نیز در ذیل مقدمه بالا تکرار می کنم . از بین افراد بشر کسانی در این دنیای ظاهری هدایت می شوند و بر اثر تربیت مادی ومعنوی و تلقینات استادان روحی، مشایخ، حجج الهی و امامان هدایت به مقام آدمیت می رسند و حقیقت را درک می کنند و دستشان به سرچشمه زلال معرفت و حکمت الهی که علم است می رسد که دارای مشخصات زیر باشند و مراحلی را که نام خواهیم برد طی کنند:

الف – چند حس در نهاد و سازمان روان آنان بطور طبیعی دارای ظرفیت و مکانیسم قوی باشد ، به طوری که در مقام مقایسه، این حواس از نظر ظرفیت بر بقیه حواس او برتری داشته باشد تا نیروی روح و پریسپری را بیشتر به خود اختصاص بدهند و برای صاحب این حواس نیاز قوی و عطش شدید و اشتهای فراوان حق جویی ایجاد نماید.

الف - حس حقیقت جوئی یا کنجکاوی   ب- حس شناسائی به عالم لایتناهی یا حس خداشناسی

ج- حس عشق و محبت و جاذبه          د- حس مغناطیس              ه- حس وجدان و مسئولیت

و- حس اراده       ز- حس روشن بینی       ح- حس الهام        ت- حس تخلیل      ی- حس تفکر

ک- حس حافظه     ل- حس تعادل       م- حس دفاع و عکس العمل           ص- حس امور جنسی

این حواس چهارده گانه به همین ترتیبی که نوشته شده باید در وجود طالب حق قوی باشد. این طلب حقیقت و راهیابی در وی به عطش شدید و اشتهای وافرو ذوق و قالب راستین طلب یا حد نصاب طلب برسد. منظورم از ترتیب این است که اگر حس حقیقت جوئی که بین این چهارده حس در مرتبه اول قرار گرفته همچنین حس خداشناسی که در رتبه دوم است در کسی قویتر وجود داشته باشد، حتماً طلب حق در وی پیدا می شود. اما سایر حواس به همین ترتیب در راهیابی مرتبه و مقامی یکی پس از دیگری دارند که به آن دو حس  اول  کمک می دهند. آن کس که این حواس در وی خیلی قوی باشد اگر تعلیم و تربیت ببیند قطعاً نه تنها مقام آدمیت را درک می کند و به حقیقت می رسد بلکه شاید رتبه ارشاد و رهبری طالبان راستین را نیز پیدا خواهد کرد.

ب – بلوغ و رشد تکاملی نسبی همه حواس ظاهری و باطنی و قوای جسمانی و معنوی که این رشد و تکامل خلاصه می شود به رشد عقلی. زیرا عقل مجموعه حواس و قوای معنوی انسان است. پس اگر کسی همه  حواس او بالغ نشده باشد نمی تواند به طلب خود در ره حق اعتماد کند و هدایت بشود و رهروی کند، دستگاه رهبری الهی نیز او را به بازی نخواهد گرفت. البته مرشد راه او را زیر نظر دارد تا به بلوغ عقلی برسد آنگاه او را می سنجد اگر باز هم طالب و مشتاق حق بود و خدا را می خواست البته هدایتش می کند و درها به رویش گشوده می گردد.

حضرت ابراهیم خلیل (ع) در عصری قرار گرفته بودکه مردم جهان یا وحشی و جانور بودند یا در حد بشریت یعنی انسان و آدم در زمین نبود یا کم بود. در ابراهیم حواس حقیقت جوئی و خداشناسی و الهام بطور طبیعی بسیار قوی بود و همچنین اراده خوبی داشت. البته نه خیلی قوی، حس عشق و محبت و جاذبه هم در وی بطور نسبی قوی بود. چون امر هدایت هم مثل همه مسائل و امور جنبه نسبی دارد، ابراهیم خلیل از بین مردم منطقه خود شایستگی و قابلیت بیشتری داشت، ارشادش کردند که بتواند راهنمای راه مردم باشد و آنها را به توحید به خواند. ازدواج دومی برایش پیش آمد به کنیزکی به نام هاجر دل بست، از راه بیرون رفت. برای تزکیه و تطهیرش به او دستور داده شد که هاجر را در سرزمین لم یزرعی که نه آب و نه آبادانی داشته باشد و خیلی دور از محل زندگی خودش بود رها کند.

ناگفته معلوم است که اگر محبت این زن از دل ابراهیم (ع) بیرون نرفته باشد این فرمان را نمی تواند عمل نماید. حس می کنم اینکار را با اکراه انجام داد یعنی به عنوان اجرای دستور، زیرا از زبان مقدس خودش شنیدم که فرمود: "شانزده سال تمرین و به خودم تلقین کردم تا محبت این کنیزک را از دل زدودم و توانستم در نماز اتصال برقرار کنم." پس از آنکه دلش از محبت غیر خدا پاک شد به فرمان استاد و رهنمونش مامور شد که از آن کنیزک احوالی بگیرد. به محل فعلی مکه یا بطحا برای ملاقات عیالش رفت.

می بینید که ظاهراً کار ابراهیم خلاف شرع عقل و وجدان است زیرا زن وفادار و بی گناه خود را شانزده سال در سرزمینی بی آب و علف رها کرد. آگاه باشید که در مکتب حقیقت احکام شریعت و تقوای ظاهری راه ندارد و حکم عقل ظاهر بین محکوم و مردود است. در مکتب حقیقت یا مرتبه حقیقت فقط حقیقت حکومت می کند نه چیز دیگری و احکام و تعالیم منحصر است به فرمان استاد و بقول حافظ:

به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید    که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

ماجرای ابراهیم را در مسئله عشق او به پسرش اسماعیل مفصلاً شنیده اید و به داستان موسی و عبد صالح نیز که در قرآن آمده و ادبیات ایران و عرب را به خود مشغول نموده دقت کنید.

در آنجا می بینیم که استاد و رهنمون موسی  دستوراتی به او می دهد که ظاهراً خلاف شرع و عرف و علم و عقل و  وجدان است و موسی از اجرای آن تعلیمات و اوامر اکراه دارد. لذا به عنوان دانشجوی مکتب حقیقت، تقوا و طهارت روحی در شریعت برای زن و مرد حجاب و پوشش ظاهری توصیه می شود و در مقام حقیقت عفت و عصمت حجاب باطنی و تسلط کامل بر شهوت. اگر زن و مرد موفق بشوند که با اراده توانا همه حواس بخصوص حس شهوت جنسی را در کنترل خود بگیرند، در حقیقت صاحب حجاب و عفت و عصمت هستند و راستی ظاهرسازی بچه درد می خورد؟ شما اگر بدانید که یک دوست ظاهراً با شما محبت و صفائی دارد و قلباً از شما متنفر است آیا از او بیزار نمی شوید ؟ آیا او رامحکوم نمی کنید ؟

بازهم درباره بلوغ عقلی و رشد همه حواس : داستان ابراهیم خلیل و موسی را نیمه تمام گذاردیم و آنرا به عنوان مثال تاریخی ذکر کردیم. اگر طالب قبل از رسیدن به مرحله بلوغ و رشد عقلی هدایت بشود- یعنی در مکتب روحی پذیرفته گردد- و پیمان رهروی ببندد، پس از آنکه قوای تازه ای در وجود او- در سازمان روانش- به حد نصاب و بلوغ برسد، ممکن است آن حواس بالغ شده جدید، از نظر مکانیسم خیلی قوی باشند و نیروی روح سالک را به طرف خود بکشند و توجه سالک را از آرمان الهی خود منحرف ومنصرف کنند. مثلاً حس امور جنسی جای حس خداشناسی را بگیرد و نیروها را به خود اختصاص دهد، کما اینکه در داستان ابرهیم می بینیم که حس شهوت جنسی و علاقه  او به همسرش هاجر او را از اجرای عدالت  بین دو همسرش و همچنین توجه اش را به مبدأ و هدف عالی خود بازداشت و منحرف نمود .

پس از شانزده سال دوری از هاجر به سرزمین عربستان رفت و دید اسماعیل فرزند هاجر جوانی برومند شده است. حس محبت او را به طرف اولاد کشید. عشق فرزند وجودش را در اختیار گرفت. باز توجه او را از مبدأ و هدف منحرف و منصرف شد. استادش به او امر کرد که عشق اسماعیل را در برابر عشق خدا قربان کن (که  البته از نظر جامعه شناسی و فلسفه تاریخ این مسئله قربانی کردن فرزند طور دیگری و روی هدف دیگری باید توجیه و بررسی شود) وقتی برای قربان کردن اسماعیل طبق رسم زمان که فرزندشان را برای خدایان روی سنت ادیان گذشته قربانی می کردند، اقدام کرد. الهامی به او گفت که اینکار را نکند و در دین خود این سنت سخیف قربانی کردن پسران و دختران بیگناه در پای مجسمه خدایان را لغو و از جامعه بردارد و آن را تحریم نماید (که من مبنای آزادی انسان را از همین اقدام ابراهیم می گیرم و می گویم مراسم حج اسلامی جشن سالروز آزادی انسان است. ولی حیف این مردم ما نمی فهمند و این مراسم را به صورت یک سنت دینی وعبادت بدون توجه به معنی جنبه تاریخی و جامعه شناسی آن بجا می آورند.)

ابراهیم با این اقدام مردانه رسم غلط قربانی کردن فرزندان در راه خدایان را از میان برداشت و حق بزرگی بر جامعه بشریت دارد. ای کاش کس دیگری قربانی کردن گوسفند و شتر و گاو و اسب را نیز در مراسم حج ممنوع اعلام کند، زیرا قربانی کردن این حیوانات مفید از طرف ابراهیم مقرر شد، چون ابراهیم می دانست مردم سخت به قربانی کردن معتقدندواگربجای فرزندان خودحیوانات راقربانی نکننددر روح آنان از نظر عادت خلائی پیدا می شود.

ما نباید در اینجا یعنی در مکتب حقیت بحث شریعت بکنیم اما اشاره ای کردیم . راستی کسی هست که از علم و دین گاه نباشد و نداند که کشتن دو میلیون راس حیوان مفید در صحرای گرم عربستان، در این عصری که مردم گوشت یخ زده هم پیدا نمی کنند که بخورند و قحطی و کمبود مواد غذائی زندگی ملتها را تهدید می کند کار درستی نیست؟ آیا می توان به چنین جنایتی عبادت نام نهاد؟ وای بر بشریت جاهل علمای مغرض دنیا پرست و رهبران مرتجع و بی وجدان و ناآگاه  این چه کثافت کاری است؟ ببینید که چه عمل زشتی را به نام دین اسلام به عنوان عبادت پروردگار انجام می دهیم!!!!

قضیه ابراهیم و اسماعیل را از نظر عرفان و خداشناسی و سیر سلوک بررسی می کردیم نه از نظر جامعه شناسی، زمانیکه ابراهیم دارای اولاد شد و با فرزند برومند خود روبرو گردید محبت فرزند همه قلبش را فرا گرفت. در نتیجه از رهروی باز ماند. به او امر شد طبق سنت زمان فرزندش را قربانی کند. بلکه با اینکار محبت اولاد از قلبش بیرون رود و حس خداشناسی و پرستش او آزاد شود. بعد از سه شب تردید در اجرای این فرمان - که در سنت باستانی حج به ایام ترویه معروف است و حاجیان در این سه شب مراسمی را باید بجا بیاورند- ناگزیر به اجرای فرمان شد که داستانش را شنیده اید.

پس به مقام توحید رسید و قلب را از محبت غیر خدا پاک کرد، آئینه دلش به نور حقیقت و خدا روشن شد و چون متمرکز گردید حقیقت را به قدر ظرفیت خود دریافت، به مقام ولایت و سلطنت حقه الهیه رسید. قهرمان توحید شد، نبوت و ولایتش به امامت تبدیل گشت. آری ابراهیم امام شد یعنی بزرگترین شخصیت خداپرست عصر خودش گردید. قطره به دریا وصل و عین دریا شد. ابراهیم خدا شد، عمق وجود هر کسی و هر چیزی را می دید و می دانست. هم می دید و هم قادر بود تخریب کند، تصرف کند، تغییر دهد و بسازد . ماجراهائی برایش در دوران امامت اتفاق افتاد که شنیدن دارد ، بگذریم .

بازگشت به موضوع بحث : بحث ما درباره ‌بلوغ و رشد عقلی بود که برای راهنمائی و سیر و سلوک صددرصد ضرورت دارد. نمی دانم مقصود خودمان را به شما فهمانیدیم یا نه؟ خلاصه آنکه در این عصر حداقل سن بلوغ عقلی و رشد حواس از برای مردان بیست و هشت سال و حداکثر چهل سال و برای زنان بیست سال تاسی ودو سال شده است که ما حد آن را در مرد بیست و هشت سال و در زن بیست سال معین کردیم ." نوابغ که عدد آنها در زمین همواره کم است از این قاعده بیرون هستند."

ج- قالب راستین طلب : اشتیاق خداجوئی و حقیقت یابی باید به حدی برسد که طالب مقام حال تجرد روحی و تنهائی مطلق را درک کند. به شما بگویم حالتی از طلب به حدی قویست که طالب رادرهمان ابتدای کار و راهیابی به مراحل عالی سلوک می رساند یعنی طلب به قدری شدید است که حال وحدت و بقای بالله تجلی می کند. این زمانی است که به تجرد و انقطاع محض می رسد. طالب را در این مرحله "مجذوب سالک" می گویند که با مقام سالک مجذوب فرق دارد و طالب باید به حدی تنها بشود که هیچ چیز از مال و مقام و شهرت و همسر و فرزند و اسباب  وسائل زیبای دنیا توجه او را جلب نکند و برای او لذت نداشته باشد ،‌چنان از مردم ببرد که همه از وی ببرند و هر جا او نپذیرند و کسی او را اعتنا نکند.

باید به خودش بدبین بشود و از وجود خود لذت نبرد مانند حال دلمردگی و بی تفاوتی نسبت به همه مسائل. طالب باید برای مردن آماده بشود و مصرا" مرگ خود را از خدابه خواهد ، توجه شما را به سوره جمعه از قرآن مجید جلب می کنم به خوانید و در کلمات دقت کنید که می فرماید :

"قل یا ایها الذین هادوا ان زعتم انکم اولیا الله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین" (سوره جمعه ، آیه شش)

"آنها که ادعای هدایت دارند به آنها بگو اگر راست می گویند تمنای مرگ بکنند ."

مقاله ای در پاسخ نامه یکی از پرتوجویان با ایمان و مدیومهای مکتب در سال پنجاه و شش گفته ایم که آن تقریرات نوشته شده و در کتاب انسان کامل آمده است در آنجا مطالبی درباره تمنای مرگ و حال انتحار و خودکشی که از نظر سیروسلوک روحی و روانشناسی جدید حائز اهمیت است آمده است. جملاتی در این زمینه قبلا گفته ایم که آن را تکرار می کنیم :

از شرایط راهیابی و حقیقت جویی آن است که همه کس از انسان ببرد و هیچ چیز به ذائقه طالب لذت ندهد و او را جلب و سرگرم نکند . این حال رادر قرآن حال اضطرار، مظطر شدن نامیده اند .و آیه شریفه :

"امن یجیب المضطرا اذا دعاه و یکشف السو"

"آیا کسی هست در این عالم که  دست درمانده ای را بگیرد و پرده های بدی و زشتی را از جلو دیدگان او کشف کند و بردارد ؟"

این حال و این تمنا بین خوف و رجای مطلق دست می دهد. طالب بعداز مدتها کوشش چون ندای غیبی را نشنیده و راهنمای غیبی را نیافته، قبل از نا امید مطلق شدن و انکار مبدا و خدا و معاد و راه و راهنما و انکار حقیقت باز هم مانند ماهیگیری که از صبح زود تا غروب آفتاب تور و قلاب انداخته و چیزی گیرش نیامده در عین ناامیدی با بارقه ای از امید قلاب یا تور را می اندازد که شاید دست خالی به خانه بر نگردد و یقین است که بی نتیجه نخواهد بود. (آخرین جمله ای که استاد ریاضی قبل از تحولشان توسط حکومت جمهوری اسلامی به وسیله تلفن به همسرشان فرمودند همین آیه شریفه بوده است. مصحح)

قرآن مجید می فرماید: "والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا" (سوره عنکبوت ، آیه شصت ونه)

"آنان که در ما بکوشند (یعنی به خواهند خدا را در ذات خدا پیدا کنند و به حقیقت برسند ) ما راههای خودمان را به آنها نشان می دهیم."

پس تا حال طلب به قالب راستین خود نرسد و انقطاع دست ندهد و مرحله (لااله ) یعنی نفی الوهیت و زیبائی همه موجودات ارتقا‌ نیابد به مقام اثباث و یافتن حق (الاالله ) نخواهد رسید.

د- شکست در طلب و عدم اعتماد به خود : طالب وقتی توفیق نیافت و در طلب شکست خورد باید از خود سلب اعتماد کند، نه آنکه به خدا بدبین شود و به رهروان حسد ورزد، در عین حال که آرزوی موفقیت دارد خود را لایق نمی داند. سلب اعتماد از خود که عرفا آن را قطع علائق و موت "ترک ماسوی الله" می گویند، آن است که طالب طوری تنها بشود که خودش هم به داد خودش نرسد. این حال مضطر شدن واقعی است و دنباله همان حال تجرد و انقطاع دست می دهد و بسیار مفید است. زیرا تا اعتماد به قوای خود دارد برای نجات به سوی خدا دست دراز نمی کند. وای به حال کسانی که به خودشان اعتماد دارندکه به بیماری غرور مبتلا خواهند شد و هیچگاه به خدا توکل نمی کنند.

حال توکل به خدا و توسل به حق و دعا و نیایش بر اثر عدم اعتماد به خود و عدم اعتماد به سایرین و در نتیجه اعتماد کردن به یک ذات ناشناخته می باشد. این اعتماد و توکل به حق باید به آن حد برسد که اگر مثلاً می خواهد از صحرائی بی آب و علف بگذرد لقمه ای نان و کوزه آبی به همراه برندارد و یقین داشته باشد که آن نیروی ناشناخته بیدار و هوشیار احوالش است و او را حمایت خواهد کرد و بداند که توجه خدا بالاتر از تمام این تمهیدات و نقشه ها است . قطع امید از خود و از دیگران ، در این شعر حافظ به خوبی نمایان است .

"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل      کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها"

مثال دیگر بزنم، یک زندانی را در نظر بگیرید که امید نجات نداشته باشد همه درها را به روی خود بسته ببیند و از خود و دیگران قطع امید کند و یکجا به خدا توکل نماید و از او نجات بخواهد، من چنین حالی را در زندان بارهااحساس کرده ام. (پس از تقریر این مقالات استاد سه مرتبه دیگر توسط دولت جمهوری اسلامی ایران بازداشت شدند که یکی از بازداشتها هفت سال و دیگری به اعدام ایشان در سن شصت و دو سالگی انجامید. مصحح)

با توجه به مقدمات بالا و این حال اضطرار و درماندگی مطلق و توکل به حق انسان هدایت می شود. این بدبین بودن به خود یعنی عدم اعتماد به خود که به زبان اهل دین حال خوف نا میده می شود.

ه- امید و رجا به عنایت الهی: خوش بین بودن به آینده که طالب، اطمینان داشته باشد که عاقبت هدایت خواهد شد و به زبان دین این حال رجا نامیده می شود. بزرگان گفته اند این خط باریکی است بین خوف و رجا یا بین بیم و امید. رجا و امید زیاد انسان را مغرور می کند و تنبلی می آورد. حال خوف و عدم اعتماد به خود و خدا اگر شدید بشود و از تعادل خارج گردد بیماری بد بینی و ناامیدی بر انسان عارض می شود و طالب را از کوشش باز می دارد. خیلی مراقب خودتان باشید که از خط باریک بین خوف و رجا یا بیم  و امید به قدر یک اتم منحرف نشوید .

یک توضیح لازم و بحثی در خداشناسی: ضرورت دارد اضافه کنیم که شما در ابتدای مقاله، "خودشناسی و خداشناسی، ایمان" می خوانید که انسان و هر موجود دیگری به انگیزه حس خداشناسی و به طور طبیعی و فطری می داند که ذات مقتدری که آفریننده او و جهان است وجود دارد. این معلومات همان علم لدنی است که هیچگاه فراموش نمی شود. همانطور که انسان همواره حس می کند که هست و لازم نیست کسی به او گوشزد نماید که تو وجود داری پس لازم نیست کسی به شما بگوید که خدا هست. اما شما سخت احتیاج دارید که بدانید خدا چیست و کیست و در کجاست؟ اینکه گفتم طالب باید به حالی برسد که از خود سلب اعتماد نماید و به ذات ناشناخته ای که خداست توکل کند، اگر از شما بپرسند که طالب آن ذات ناشناخته را چگونه باور کرده است؟ پاسخ می دهیم حس خداشناس معلومات را در خود نهفته دارد، حس خداشناسی در ذات خدا هست، خدا می داند که خودش وجود دارد همانطور که شما می دانید که وجود دارید، اما خدا هم می خواهد بداند که چیست و کیست و در کجاست، همانطوری که شما می خواهید بدانید که چیستید و کیستید و در کجایید یا میل دارید خودتان را بشناسید.

اگر خدا کاملاً خود را می شناخت شما دیگر برای شناختن او کوشش و فعالیت نمی کردید. طلب شما برای یافتن حقیقت در حقیقت طلب خداست برای یافتن خود و حقیقت ذات خود ، به قول مولانا جلال الدین :

ای دعا از تو ، اجابت هم زتو                    لطف و مهر از تو ، مهابت هم زتو

عشقها گر زین سر گر زان سراست              عاقبت دل را به آن شه رهبر است

راستی اگر حس خداشناسی از ابتدای کودکی به انسان نمی گفت که خدا هست آیا کسی در عالم پیدا می شد که درباره خدا صحبت کند؟ یقین داشته باشید که جواب منفی است.

سوال: ما می دانیم انگیزه اصلی حقیقت جوئی نیازی است در انسان که عامل این نیاز حس بیست و دوم یا حس کنجکاوی است (حس حقیقت جوئی ) اما می خواهیم بدانیم که طبیعت چرا این حس و نیاز را در انسان و موجودات قرار داده ؟

ما جواب این سوال را قبلاً داده ایم. باز هم می گوئیم طبیعت می خواهد خود را بشناسد خدا به شناسائی حقیقت خود نیاز دارد لذا همه موجودات این نیاز را در نهاد خود احساس می کنند و از ذرات خود بروز می دهند که عامل آن حس بیست و دوم است.

در یک حدیث قدسی آمده است (البته گوینده حدیث از ذات اقدس الهی سخن می گوید و امیدوارم که فضولی نکرده باشد و قطعاً فضولی نیست زیرا:                           گرچه قرآن از لب پیغمبر است                         هر که گوید حق نگفت او کافر است)

که خداوند فرموده: من گنج پنهانی بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق کردم از برای شناسائی خود .

گذشتگان این حدیث را اینطور معنی می کردند که: خدا میل داشته دیگران او را بشناسند لذا خلق کرده از برای شناخته شدن.

وقتی که هنوز بالغ نشده بودیم این تفسیر را نمی توانستیم بپذیریم لذا در خانقاه به این حدیث ایراد می گرفتیم اما جوابی نمی دادند. حال در وحدت می گوئیم: کسی غیر از خدا وجود ندارد که خداوند به خواهد آن شخص، خدا را بشناسد و خدا چیزی خلق نکرده و نمی کند که آن چیز خدا را بشناسد یا پرستش کند، بلکه باید حدیث را اینطور تفسیر کرد:

خداوند دوست دارد خود را بشناسد و از حقیقت ذات خود آگاه شود لذا برای خود تجلی می کند نه آنکه موجودی را ایجاد کند. در حقیقت در ذاتش فعل و انفعال ایجاد می شود تا بیشتر خودش را بشناسد  خدا  تفکر  می کند، خدا در خویش فرو می رود و در نهاد خود کنجکاوی می کند ما انسانها هم که در ذات وجود او هستیم یا بهتر بگوئیم امواج بسیار کوچکی در بحر بیکران هستیم در خود و دیگران برای شناسائی کنجکاوی می کنیم. حال که سخن به این مرحله رسید که در فلسفه گذشتگان و تعبیرات آنها دست اندازی کردیم  مجازیم که آیه ای از قرآن را نیز درست معنی کنیم. قرآن مجید از قول ذات اقدس الهی می گوید: ما نیافریدیم موجودات پنهان و آشکار را مگر برای پرستش.

بسیار سخن زیباست. ما می گوئیم ذات اقدس الهی خود را دوست می دارد و هر چه بیشتر خود را می شناسد بیشتر عاشق خود می شود و بیشتر خود را می پرستد. پس جلوه گریها یا آفریدنها همانطور که قرآن فرموده است برای پرستیدن است. برای عشقبازی است. بعضی کوته بینان می گفتند و زمانی که ما هم کوته بین بودیم می گفتیم: خداوند بی نیاز است پس چرا در این آیه قرآن فرمونده است که ما موجودات را برای عبادت آفریده ایم؟ آخر خداوند چه نیازی به عبادت بندگان دارد؟ کسی جواب این سوال را نمی داد و این شعر معروف را می خواندند :

من نکردم خلق تاسودی کنم                     بلکه تا بربندگان جودی کنم

در همان دوران طفولیت این شعر ما را قانع نمی کرد و پاسخ حس حقیقت جوئی و خداشناس را نمی داد. این حرف خیلی کم وزن و سبک است زیرا ظاهراً می دیدیم که این بندگان خدا، که مورد توجه و عنایت خدا قرار گرفته اند خیلی دچار دردسر و زحمت هستند. پس جوابی که امروز داده ایم خودمان راقانع کرده، شما را نمی دانم. نیازی هم به قانع کردن شما ندارم . چون ممکن است سخن دیگری پاسخ شما باشد که آن را بلد نباشیم. حقیقت را آنطورکه می فهمیم برای شمابیان می کنیم سخن شما را حاضریم بشنویم اما می دانیم که برای ما حقیقت آن است که فهمیده ایم. زیرا این حقایق را از زبان کسی نشنیده ایم. دریافت خودماست. ما و هر انسانی به احساس و دریافت خود قانع می شود. مقام عین الیقین وحق الیقین را که برای شما تشریح کرده ایم بیاد بیاورید .

باز هم اضافه می کنیم یکی از برادران پرسید بود که آیا همه کسانی که به بلوغ عقلی می رسند به دنبال حقیقت می روند و برای خداشناسی می کوشند وهدایت می شوند؟ جواب این سوال در ابتدای این مقاله داده شد، بین آنها که از نظر عقلی بالغ شده اند کسانی دنبال حقیقت می روند و هدایت می شوند که چهارده حس در وجود آنها قویتر از بقیه حواس باشد. آن حواس را مجدداً در اینجا نام می بریم.

الف - حس حقیقت جوئی یا کنجکاوی   ب- حس شناسائی به عالم لایتناهی یا حس خداشناسی

ج- حس عشق و محبت و جاذبه          د- حس مغناطیس              ه- حس وجدان و مسئولیت

و- حس اراده        ز- حس روشن بینی        ح- حس الهام         ت- حس تخلیل        ی- حس تفکر

ک- حس حافظه      ل- حس تعادل        م- حس دفاع و عکس العمل           ص- حس امور جنسی

روشنفکر باشید.

طالب حقیقت حتماً باید روشنفکر باشد. روشنفکر آزاد اندیش است، آزاد است. یعنی هر چیزی که به او ارائه می شود با عقل سلیم بدون تعصب آنها را بررسی می کند و اگر حس حقیقت جوئی و عقل او را قانع کرد آن  را می پذیرد.

مثلاً روشنفکر هیچگاه نمی گوید: این سخن تازه ای که شنیدم چون با قرآن  تطبیق  نمی کند آن  را نمی پذیرم . یا نمی گوید: چون مولانا جلال الدین رومی در مثنوی خلاف این مطلب گفته است من هم آن را رد می کنم .

روشنفکر با عقل دیگران حقیقت را نمی سنجد، حتی با عقل انبیا و اولیا. روشنفکر به عقل واحساس قلبی خود اعتماد می کند، آنچه با عقل خودتان قبول کنید برای شما حقیقت است. پس اعتماد به نفس داشته باشید. شخصیت خود را از دست ندهید، با فکر و عقیده گذشتگان زندگی نکنید. نمی گویم رابطه خود را با فرهنگ کهن ملت خود قطع کنید، مقصود من از این سفارش توجیه حال حقیقت جوئی بود. اهل حقیقت روشنفکر هستند و در زمان خود زندگی می کنند ، تفکر کنید تا حقیقت را  دریابید.

$$BiHamta$$

مرتبط با: اجازه

موضوعات
لينک دوستان
نويسندگان
ديگر صفحات
آمار سايت